سلناسلنا، تا این لحظه: 6 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

سلنا ،نفس مامان و بابا

بدون عنوان

سلام سلام صد تا سلام من بعد یه غیبت کبری اومدم تا از کارای جدید سلنا بگم مهمترین اتفاقی که تو چند روز گذشته افتاد این بود که در تاریخ 1393/1/26 سلنا بالاخره موفق شد که سینه خیز به سمت جلو بیاد تقریبا 2 ماهی بود که دنده عقب میرفت ولی در حالت نشسته راحت خودشو جلو میکشید و این بود که کلا از 4 دست و پا رفتن سلنا قطع امید کرده بودم اما در کمال ناباوری در تاریخ مذکور سلنا تونست خودشو به یه سیب برسونه و خودشم کلی کیف میکرد ناگفته نمونه که اون شب ارمیتا داشت به سلنا طرز 4 دست و پا رفتن رو نشون میداد و سلنا هم بالاخره یاد گرفت افرین به هر دوشون در تاریخ 93/2/2 سلنا رو بردیم بهداشت و خوشبختانه طلسم وزن نگرفتن شکسته شد و سلنا خانوم 200 ...
8 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

سلام بر بهار زندگیم سلنا خانوم خوش خنده  دختر نازم زمان مثل برق و باد گذشت و بابایی 4 فروردین برگشت سرکار و من و تو با هم سعی کردیم تعطیلات خوبی داشته باشیم  8 فروردین به همراه خاله مریم و زهرا و دایی و مامان بزرگ رفتیم شهرستان جم و به بابایی سر زدیم اونجا همگی رفتن تو دریا شنا کردن اولش فکر میکردم از دریا خیلی خوشت میاد و همش تو اب بازی میکنی اما همین که نوک انگشتای پات رفت تو اب شروع کردی به گریه اخه یه کوچولو ابش یخ بود و متاسفانه اصلا از دریا خوشت نیومد این بود که دیگران رفتن شنا کردن و من کنار ساحل تو رو بغل کرده بودم و با حسرت اونا رو تماشا میکردم ولی بالاخره عصر زمانی که خورشید داشت کم کم غروب میکرد تو رو دادم دست مامان بز...
8 ارديبهشت 1393

یادش بخیر....

جگر گوشه مامان چند شب پیش تو ذهنم داشتم خاطرات چند ماه قبل رو مرور میکردم، خیلی برایه گذشته دل تنگ شدم خواستم مروری بر گذشته شیرین داشته باشم یادش بخیر شب هایی که تازه متولد شده بودی واز صبح تا شب میخوابیدی و از ساعت 12 تا 4 صبح بیدار بودی و منم مجبور بودم پا به پای تو بیدار باشم اصلا گریه نمیکردی اما من در تلاش بودم حتی شده 5 دقیقه تو رو زودتر بخوابونم اما تو دقیقا راس ساعت 4 میخوابیدی، شبهایی که خستگی امونمو میبرید فقط چشمم به ساعت بود همش میگفتم طاقت بیار 10 دقیقه دیگه مونده تا ساعت 4 بشه وتو در کمال ناباوری راس ساعت 4 میخوابیدی یادش بخیر شبهایی که تو رو رو پاهام میخوابوندم و هرچی تکونت میدادم خوابت نمیبرد و از فرط خستگی من بیهوش میشد...
13 اسفند 1392

کارهایی که تو 1 ماه گذشته یاد گرفتی

عروسک مامان تو 1 ماه گذشته : اولش یاد گرفتی که غلت بزنی و تا میذاشتمت زمین فورا غلت میزدی ولی از روزی که روروئک شناس شدی واز طرفی هم یاد گرفتی بشینی دیگه تمایلی نداری که رو کمر بخوابونمت و همش در طول روز یا تو روروئک در حال راه رفتنی یا هم نشستی داری با اسباب بازیهات بازی میکنی و یه جورایی داری غلت زدن رو فراموش میکنی و من دیگه امید ندارم برایه 4 دست و پا رفتن تمرین کنی البته گاهی تو رو روشکم میخوابونم اما تو همش گریه میکنی که زودتر بلندت کنم دیگه راحت میتونی بشینی و نیازی به تکیه گاه نداری وجلوی تلوزیون میشینی با وسایلت بازی میکنی و یکی یکی برشون میداری میکنی تو دهنت یکم مزه مزه میکنی و میندازی زمین و یکی دیگه رو برمیداری میکنی تو دهنت در...
13 اسفند 1392

داستان فرنی خوردن دخترم

عروسک مامان بالاخره 6 ماهش تموم شد و رفت تو 7 ماه دوشنبه 5 اسفند 92 بعد از مسافرت بردیمت بهداشت تا واکسن بزنی در مورد واکسن مشکلی پیش نیومد و خداروشکر تب نکردی اما متاسفانه بهداشت گفت که وزنت کمه و وزنت کمتر از منحنی رشدت هست و قرار شد 2 هفته دیگه بازم ببریمت وزنتو چک کنیم ببینم تغییری کرده یا نه وقتی اومدیم خونه بابایی وسایلاشو جمع کرد و رفت سر کار و فقط من موندم و غصه کم وزن بودن شما. عصر ناگهان تصمیم گرفتم به شما فرنی بدم بلند شدم کمی برنج شستم و گذاشتم خشک بشه و بعد دوساعت اسیابش کردم و ازش ارد برنج درست کردم و با شیر خودم برات فرنی درست کردم اما خب چون اولین بارت بود داشتی فرنی میخوردی خیلی برات رقیق درست کردم و شما خیلی دوست داشت...
9 اسفند 1392

مسافرت بندر عباس + نیم سالگی سلنا

یه دونه مامان اول از همه نیم سالگیتو بهت تبریک میگم باید اعتراف کنم که زمان داره خیلی سریع میگذره تو داری روز به روز بزرگتر و خانوم تر میشی خیلی وقت بود که منو بابایی دلمون هوایه یه مسافرت کرده بود تقریبا از زمانی که من حامله شدم تا حالا مسافرت راه دور نرفتیم این بود که تصمیم گرفتیم همراه خاله زهرا بریم بندر عباس بابایی هم گاهی اوقات میگفت ولش کن برنامه رو کنسل کنیم مسیر طولانی هست و سلنا اذیت میشه اما بالاخره دل و زدیم به دریا و چهارشنبه 31بهمن ماه که مصادف بود با 6 ماهگی شما همراه خاله زهرا و مامان بزرگ رفتیم بندر عباس روز قبل از مسافرت یعنی 3 شنبه تو رو بردیم پیش یه متخصص آسم و آلرژی و اونجا ازت تست پوستی گرفتن که یکم اذیت شدی و نتیجه...
9 اسفند 1392

روروئک

جیگر مامان 2 روز پیش مامان جون رفت برات روروئک خرید دستش درد نکنه خیلی خوشکله هنوز اسفند نیومده که شما اولین عیدی زندگیتو از مامان جون گرفتی تا گذاشتیمت توش شروع کردی به راه رفتن دیگه اگه رو کاشی بری که چه بهتر تو 1 دقیقه 100 بار دور خودت میچرخی اسباب بازی های جلو روروئک رو چون میکردی تو دهنت برداشتم از صداشون هم خیلی میترسی اصلا دوست نداری صداشونو در بیاری اینقدر سریع حرکت میکنی که اصلا نمیشه ازت عکس گرفت    دیشب هم مامان جون رفته بود شیراز از اونجا برات یه جفت کفش خوشکل خریده اینم اولین کفشته اما چون یکم بزرگه باید تا 1 سالگی صبرکنی تا اندازت بشه (مبارکت باشه عمر مامانی )         &...
9 اسفند 1392

هرچه میخواهد دل تنگت بگو

سلام تک دختر ناز خودم ببخشید که اینقدر دیر وبلاگتو آپ کردم اخه یه مدت بود وبلاگت خراب شده بود عکسات باز نمیشدن منم هر بار میدیدم کلی حرص میخوردم یه بارم اومدم عکساتو از نو بزارم یه چند تایی که حذف کردمو دوباره گذاشتم دیدم کار خیلی وقت گیری هست و حوصلم نشد همشونو دوباره بزارم اما امشب دیدم خدارو شکر انگار مشکل وبلاگت حل شده و عکسات باز میشن سر ذوق اومدم گفتم بیام از کارایه جدیدت بگم الان یه هفته ای هست که خودت راحت دمر میشی و بر میگردی رو شکمت اما خیلی طول نمیکشه غرغر میکنی که منو برگردونید به پشت اما همین که برمیگردونمت به پشت دوباره فوری میری رو شکمت تازگی ها هم سر شب میخوابی رو شکمت اما چون زیاد وارد نیستی چطوری باید بخوابی دماغتو محکم م...
20 بهمن 1392