سلناسلنا، تا این لحظه: 6 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

سلنا ،نفس مامان و بابا

بالشتک شیردهی

سلام مامانی اومدم فقط بگم امشب گذاشتمت تو گهواره داشتی گریه میکردی بالاخره مجبور شدم بالشتک شیردهی رو اویزون کنم بالایه سرت تا چشمت بهش افتاد وسط گریه هات شروع کردی خندیدن و بعدشم گریه کردنو فراموش کردی اخر سر هم اونقدر نگاش کردی تا خوابت برد اویز تخت و نگو اصلا محلش نذاشتی بیچاره افتاده گوشه اتاق قورررررررررررررررررررررربونه دخترم بشم من و دخترم باهم این بالشتک و درست کردیم دخترم دوستش داره ...
29 مهر 1392

گهواره

جمعه 92/7/26 بلند شدم برایه خاله زهرا وعباس و یاشگین که خونمون بودن صبحانه درست کردم ساعت 11 بود که خاله گفت میخوایم برگردیم شیراز .................. خلاصه من زنگ زدم خونه خاله صدیقه که بگم داریم میایم خونشون اما خاله که دیروز رفته بود عروسی هنوز از خواب بیدار نشده بود و  به من گفت یکم دیر بیاین تا من کارامو انجام بدم، قبل از رفتنمون یاشگین با سلنا عکس گرفت س اعت 2 بود که رفتیم خونشون خاله فورا سفره رو کشید سره سفره سلنا خوابش میومد و گریه میکرد صدیقه ناهارشو نیمه تموم گذاشت و سلنا رو بغل کرد تا من راحت غذامو بخورم بعد از ناهار امیر حسین بلند شد برایه سلنا گهواره درست کنه تا راحت بخوابه من هرچی گفتم نمیخواد گوش نکرد کلی اذیت شد تا تون...
27 مهر 1392

خرید برایه سلنا

ای نینی سایت بد کلی خاطره نوشتم صفحم پر شد پاکشون کردی حالا باید دوباره بنویسم دختر نازم اوایل عادتت نداده بودم به گهواره و همش رو پاهام میخوابوندمت اما کم کم که وزنت زیاد شد و توقع داشتی دائم رو پاهام باشی تصمیم گرفتم بزارمت تویه گهواره اوایل خیلی دوستش نداشتی و گریه میکردی که بلندت کنم ، منم برایه اینکه حواست پرت بشه بالشتک شیردهی که خودم برات درست کرده بودمو بالایه گهوارت اویزون کردم چون رنگش قرمز بود خیلی توجهت و جلب کرده بود و همش بهش خیره میشدی و چشم ازش بر نمیداشتی و گاهی براش صدا در میاوردی و به اصطلاح باهاش حرف میزدی ، مامانی خیلی دلش برات سوخت و تصمیم گرفت برات یه اویز گهواره بخره تا برات موسیقی بزنه و عروسکاش سرگرمت کنه. پنجش...
27 مهر 1392

بدون عنوان

عسلم دیروز روز جهانی کودک بود انشا الله که کودکی شادو پر از خاطرات شیرین و دوست داشتنی داشته باشی دیروز با بابا و مامان جون رفتیم شیراز ،میخواستیم تو رو ببریم تست شنوایی سنجی به شیراز که رسیدیم اول من رفتم پیش دکترم برای چکاب بعدشم بابایی رفت دنبال کارای خودش ساعت 12 بود که کارامون تموم شدو تو توی این مدت همش توی ماشین بودیو خیلی خسته شدی بعدش بابا رفت ناهارگرفتو همگی باهم رفتیم خونه خاله بابایی اونجا نوه خاله هم به اسم اریین بود که خیلی بد سرما خورده بود من بعد از خوردن ناهار به بهونه اینکه نمیتونی توی شلوغی بخوابی بردمت تویه یه اتاق تا از ارین دور بمونی و سرما نخوری وتا وقتی که میخواستیم از خونشون بریم از اتاق بیرون نیومدیم ساعت 16/30 تو...
17 مهر 1392

هرچی از زیبایت بگم بازم کم گفتم

یدونه مامان الان که دارم این مطلبو مینویسم کنارم هستیو داری سکسکه میکنی ،اساسا هر وقت بیداری سکسکه میکنی و کم پیش میاد این حالتو نداشته باشی مامان بزرگ امروز صبح اومد بردت حموم ،الان خیلی ناز شدی موهای براق به رنگ قهوای سوخته(خرمایی) و پوست سفیدت باعث میشه به چشمم صد برابر خوشکل بیای همش میترسم خودم چشمت بزنم متاسفانه توی عکس موهات مشکی میوفته برای همین نوشتم تا بدونی .راستی امشب بابایی از سرکار برمیگرده اولین باره که بابایی تنهات گذاشته و دلش برات یه ذره شده،2 روزه دیگه هم باید بریم حموم چله ...
8 مهر 1392