گهواره
جمعه 92/7/26 بلند شدم برایه خاله زهرا وعباس و یاشگین که خونمون بودن صبحانه درست کردم ساعت 11 بود که خاله گفت میخوایم برگردیم شیراز .................. خلاصه من زنگ زدم خونه خاله صدیقه که بگم داریم میایم خونشون اما خاله که دیروز رفته بود عروسی هنوز از خواب بیدار نشده بود و به من گفت یکم دیر بیاین تا من کارامو انجام بدم، قبل از رفتنمون یاشگین با سلنا عکس گرفت س اعت 2 بود که رفتیم خونشون خاله فورا سفره رو کشید سره سفره سلنا خوابش میومد و گریه میکرد صدیقه ناهارشو نیمه تموم گذاشت و سلنا رو بغل کرد تا من راحت غذامو بخورم بعد از ناهار امیر حسین بلند شد برایه سلنا گهواره درست کنه تا راحت بخوابه من هرچی گفتم نمیخواد گوش نکرد کلی اذیت شد تا تون...
نویسنده :
مامان راضیه
15:44



