سلناسلنا، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره

سلنا ،نفس مامان و بابا

خرید برایه سلنا

1392/7/27 14:47
نویسنده : مامان راضیه
289 بازدید
اشتراک گذاری

ای نینی سایت بد کلی خاطره نوشتم صفحم پر شد پاکشون کردی حالا باید دوباره بنویسمعصبانی

دختر نازم اوایل عادتت نداده بودم به گهواره و همش رو پاهام میخوابوندمت اما کم کم که وزنت زیاد شد و توقع داشتی دائم رو پاهام باشی تصمیم گرفتم بزارمت تویه گهواره اوایل خیلی دوستش نداشتی و گریه میکردی که بلندت کنم ، منم برایه اینکه حواست پرت بشه بالشتک شیردهی که خودم برات درست کرده بودمو بالایه گهوارت اویزون کردم چون رنگش قرمز بود خیلی توجهت و جلب کرده بود و همش بهش خیره میشدی و چشم ازش بر نمیداشتی و گاهی براش صدا در میاوردی و به اصطلاح باهاش حرف میزدی ، مامانی خیلی دلش برات سوخت و تصمیم گرفت برات یه اویز گهواره بخره تا برات موسیقی بزنه و عروسکاش سرگرمت کنه.

پنجشنبه 92/7/25 باید میرفتم جواب ازمایش پاپ اسمیرو میگرفتم بعدش هم میخواستم برم بازار برات اویز تخت بخرم اما اون روز کسی خونه نبود ازت مراقبت کنه بابایی سر کار بود مامان جون هم رفته بود عروسی ، اون روز خاله زهرا اومده بود کازرون و احتمال میدادم بره خونه خاله صدیقه برایه همین تصمیم گرفتم تو رو ببرم پیشه اونا یکم خونه رو تمیز کردم بهدش زنگ زدم به خاله تا هماهنگی هایه لازمو انجام بدم اما خاله گوشی رو جواب نداد موبایلشم خاموش بود مونده بودم چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تصمیم گرفتم تو رو با خودم ببرم اما دیگه هوا گرم شده بود و کسی هم نبود برام ناهار درست کنه تو همین فکرا بودم که عمه زنگ زد تا حالتو بپرسه ماجرا رو که گفتم قرار شد ببرمت خونه عمه ساعت 12 رفتیم اونجا............... تویه تاکسی تلفنی سلنا خانوم گشنش شده بود منم صبر کردم تا برسیم خونه عمه اما سلنا خانوم قهر کرده بود و کلی ناز و گریه کرد برایه مامانش  خلاصه بهت شیر دادمو خوابوندمت و سریع رفتم بازار دریغ از اینکه 5 دقیقه بعد از رفتن من خانومی بیدار شده بود و بچه هایه عمه کلی دست بدست بغلت کرده بودن و کلی خسته شده بودی ...............منم با حداکثر سرعت برات خرید کردمو برگشتم پیشت.ببین خوشت میاد؟

اولین لباس گرم سلنا:

 

 

 

 

اندازه این لباس از شونهات تا نوک پاته حالا حالا ها باید صبر کنی تا اندازت بشهنیشخند

 

عصر ساعت 5 همراه عمه و بچه هاش اومدیم سره قبر بابا رواج که تا الان یک سال و دو ماه از زمان فوتش میگذره فاتحه خوندیم من فورا برگشتم خونه شام درست کنم اخه قرار بود خاله زهرا بیاد خونمون با چه شوقی سریع اویزی که برات خریده بودم به گهوارت نسب کردم و تو رو گذاشتم تویه گهواره اما تو اصلا بهش توجهی نمیکردی و برات جالب نبود قهر دل شکسته

اینم عکس بالشتک شیر دهی و اویز تخت

 

 

خلاصه برایه 10 نفر شام درست کردم اماهر کس به یه بهانه ای نیومد سره سفره و فقط خاله زهرا و عباس و عمه شام خوردن منم که مشغوله خوابوندن جنابعالی بودم نتونستم به مهمونام برسم اون شب خیلی گریه میکردی و مامان جون همش به عمه میگفت چرا بچه رو بردین قبرستون؟

با کلی بدبختی اخر خوابوندمت و اومدم شام بخورم اما غذا سرد شده بود و خودم تنهایی نمیتونستم شام بخورم در همین حال عمو وحید که خیلی وقت بود بهمون سر نزده بود اومد من اینقدر خسته و داغون بودم که از عمو عذر خواهی کردم گفتم حوصلم نمیشه شامو گرم کنم و اونم گفت اشکالی نداره ، عمو طبق معمول همیشه سر به سرم میذاشت که چه عجب غذات شور نشده یکم بعدش مامان جونم اومد حالا به قول خودش میخواست رژیم بگیره اما تا چشمش به غذا افتاد طاقت نیاورد و اومد غذا خورد یکی نبود بگه همون اول میومدین همگی دور هم غذا میخوردین تا من اینقدر حرص نخورم شیرم خشک نشهنیشخند

ساعت 12 شب بود زهرا ظرفا رو میشست منم رفتم به سلنا شیر بدم اما اینقدر خسته بودم همونجا خوابم برد وقتی بیدار شدم که خاله رخت خواب ها رو انداخته بود و میخواستن بخوابن منم دیگه بلند نشدم و خوابیدم نصف شب هم یاشگین رو تشک جیش کرده بود زهرا صبح همش سره بچه غر میزد من گفتم اشکالی نداره ما هم اومدیم خونتون میدم سلنا جیش کنه رو تشکتونخنده

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)