سلناسلنا، تا این لحظه: 6 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

سلنا ،نفس مامان و بابا

15ماهگی

1393/9/12 2:34
نویسنده : مامان راضیه
319 بازدید
اشتراک گذاری

این سری که رفتیم کازرون برای مراقبت 15ماهگی بردیمت بهداشت و طبق معمول ی جای کار میلنگید اما این سری مشکل قد و وزن نبود بلکه مشکل اندازه دور سر بود 

وزن:9600 kg

قد:80 cm (که خیلی عالی قد کشیدی)

دورسر:72 cm(که متاسفانه ثابت بوده و هیچ تغییری نکرده)

حالا پرونده پزشکیت رو اوردیم بوشهر و قراره که یکماه دیگه ببریمت برای چکاب ببینم مشکل برطرف میشه یا نه

درحال حاضر غذا خوردنت خیلی خوب شده و راضی هستم هوش و استعدادت هم که عالیه تو موبایلم برات ی کتاب داستان نصب کردم که توش میشه رنگ حیوانات رو تغییر بدی و دست میزاری روشون صدا میدن تو هم علاقه زیادی بهشون داری و کلی با هاشون سرگرم میشی و بعدش دکمه نکس رو میزنی و میری صفحه بعدی کتاب 

علاقه شدیدی به پوشیدن جوراب و کفش داری طوری که اکثر اوقات تو خونه یا کفش پاته یا دمپایی

خلاقیت و ابتکار عمل بالایی داری ی سری درحالی که داشتی غذا میخوردی ی مقدارش رو برداشتی و میخواستی بزاری تو دهن عروسک خرسی و داشتی دنبال دهنش میگشتی که من از این کارت کلی تعجب کردم 

امروزم کوسن مبل رو کرده بودی سرسره و از رو مبل بالا میرفتی و از روی کوسن سر میخوردی پایین این در حالیه که من هیچ کدوم از این کارا رو بهت یاد ندادم

علاقه زیادی به پیاز خوردن داری و همیشه تو اشپزخونه پیازا رو بر میداری و با پوست نشسته و خاکی میکنی تو دهنت و تند تند گاز میزنی منم هنوز موفق نشدم بهت یاد بدم اینکارو انجام ندی 

همیشه میترسیدم زمستون موقع روشن کردن بخاری بری و دستت رو بزنی به بخاری و دستت بسوزه اما تو که قبلا معنی کلمه داغ رو میدونستی چیه (غذا که گرم بود میگفتم داغه صبر کن تا خنک بشه )حالا به شدت از بخاری میترسی و از دور بهش اشاره میکنی و میگی bov

علاقه خاصی به توپ و ماشین داری مخصوصا توپ .توی خیابونا فقط چشمت به مغازه هایی هست که توپ دارن و ذوق میکنی و تند تند میگی too. too دیروز تلوزیون مسابقه فوتبال نشون میداد تو هم که باز توپ دیده بودی کلی ذوق میکردی و جیغ میزدی و با اشتیاق فوتبال نگاه میکردی ولی خوب زود از ی چیزی خسته میشی و برات تکراری میشه

این سری رفتیم به پسرخاله امیر محمد ی سر زدیم الان تقریبا نزدیک به 3ماهش هست تو که نینی کوچیک تر از خودت دیده بودی همش میخواستی که بغلش کنی بهت میگفتن امیر محمد رو بوس کن پیشونیت رو میاووردی تا اون بوست کنه

بوشهر که هستیم دوتاییمون خیلی تنبل شدیم و تا 12ظهر میخوابیم اخر سر هم تو منو از خواب بلند میکنی بعداز ظهر هم ساعت 4 ی یک ساعتی میخوابی و شب هم معمولا 12 میخوابی همین تنبلیمون باعث شده موفق نشیم با همسایه هامون اشنا بشیم گرچه منم یکم کم رو هستم و سختمه تنهایی برم خونه ی غریبه قبلا هر روز عصر میرفتیم کنار دریا اما دیگه هوا سرد شده و نمیشه رفت بیرون ی جورایی خونه نشین شدیم

دو روز پیش ی اگهی استخدام دیدم اما خب با شرایطی که من دارم و با بچه نمیشد برم سرکار کلی غصم گرفت ولی خب باید صبر کنم یکم بزرگتر بشی تا بتونم باخیال راحت برم سرکار فعلا اگهی رو نشون دوستام دادم انشالله که گره از کار همه باز بشه

 

پسندها (2)

نظرات (1)

زهرا مامان شایان
14 دی 93 1:02
سلام.انشالله هیچ مشکلی نباشه.خیلی وقته عکسی از سلنا جون نگذاشتی.خوشحال میشم به ما هم سر بزنی